سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
به خونه ی خودتون خوش اومدید آموزش تعمیرات انواع گوشی های موبایل در سی دی آموزشی موبایل و شگردها انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل می خوای زبان یاد بگیری  یه سری به زبان سی دی بزن
خداوند ـ عزّوجلّ ـ، پیشه ورِ درستکار رادوست دارد . [امام علی علیه السلام]

به خونه ی خودتون خوش اومدید

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006

عکسهایی که دنیا را تکان دادند(دوشنبه 25 آذر 87 ساعت 2:18 عصر )

 







عکس‌هایی که دنیا را تکان دادند - بهترین عکس‌های خبری نیم قرن گذشته



World Press Photo یک سازمان مستقل و غیرانتفاعی است که دفترش در آمستردام هلند قرار دارد و از سال 1955، هر ساله بهترین عکس‌های خبری را انتخاب می‌کند. هدف این تشکیلات از این کار ترغیب کردن رعایت استانداردهای حرفه‌ای در زمینه فتو‌ ژورنالیسم و تشویق مبادله آزاد و بدون محدودیت اطلاعات است.



در واقع World Press Photo بزرگ‌ترین و با اعتبارترین رقابت‌‌ عکس خبری را در سطح جهان اداره می‌کند. در این پست به معرفی بهترین عکس‌های خبری نیم قرن اخیر که از سوی این سازمان انتخاب شده است ، می‌پردازم.



مرور این عکس‌ها، متأسفانه چهره زشت و آمیخته با فقر و جهل و غرور و تعصب دنیا را پدیدار می‌کند.



برگرفته از یک پزشک



ویرایش شده توسط گروه روزنه











1- آگوست 1955 ، دانمارک: یک شرکت‌کننده در مسابقه موتورسواری ، افتاده است.






2- 1956 ، آلمان غربی: یک سرباز آلمانی بعد از طی دوره اسارت در روسیه به میهنش بازگشته و با دختر 12 ساله‌اش که از یک سالگی او را ندیده ، ملاقات می‌کند.






3- 1957 ، شارلوت ، کارولینای شمالی: دروتی کانتس ، یکی از نخستین
دانش‌آموزان سیاه‌پوستی است که توانسته وارد دبیرستان‌هایی شود که پیش از
 آن صرفا سفیدپوستان را پذیرش می‌کرد.‌ عکس‌العمل‌های سفیدپوستان باعث
شد که والدین دروتی تنها بعد از 4 روز وی را از دبیرستان خارج کنند.








4- 1958 ، پراگ ، چک‌اسلواکی: مسابقه فوتبال بین پراگ و براتیسلاوا.






5- اکتبر 1960 ، توکیو ، ژاپن: یک دانشجوی جناح راست ،
رهبر سوسیالیست‌ها Inejiro Asanuma را ترور می‌کند.






6- ژوئن 1962 ، ونزوئلا: سربازی که مورد اصابت گلوله یک تک‌تیرانداز قرار گرفته
در آغوش یک افسر نیروی دریایی. عکاس این عکس را در حالت درازکش برای پرهیز از
اصابت گلوله تک‌تیرانداز به خودش گرفته است.
 






7 - ژوئن 1963 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: یک بودائی در اعتراض به آزار و اذیت
پیروان مذاهب به وسیله دولت ویتنام جنوبی خودسوزی کرده است. این عکس‌
تأثیرگذار باعث شد ، رئیس جمهور کندی حمایت از دولت وبتنام جنوبی را متوقف کند.
 






8- آوریل 1964 ، قبرس: یک زن ترک به عزای شوهرش که در جنگ داخلی بین
ترک‌ها و یونانی‌ها در جزیره قبرس کشته شده ، نشسته است.
 






9- سپتامبر 1965 ، ویتنام جنوبی: یک مادر و فرزندانش برای فرار از بمباران آمریکایی‌ها
از عرض رودخانه عبور می‌کنند.






10 - ویتنام جنوبی ، فوریه 1966: سربازان آمریکایی جسد یک ویت‌کنگ را روی زمین می‌کشند. عکاس ژاپنی این عکس در سال 1970 در مأموریتی در کلمبیا کشته شد.






11- می 1967 ، ویتنام جنوبی: فرمانده یک تانک M48 آمریکایی ،
عکاس هلندی این عکس را در حالی که روی کف داغ تانک خوابیده بود ،
گرفت. وی تنها عکاس هلندی بود که برنده بهترین عکس خبری سال شد.
 






12 - اول فوریه 1968 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: پلیس ملی ویتنام جنوبی
 Nguyen Ngoc Loan ، یک ویت کنگ را اعدام می کند.
عکاس: Eddie Adams.
 






13- می 1969 ، لاندوندری ، ایرلند شمالی: یک کاتولیک جوان در زمان درگیری با نیروهای بریتانیایی. عکاس آلمانی این عکس هانس جورج آندرس ، بعد از یک شب درگیری خیابانی در ایرلند و در شرایطی که پلیس گاز اشک آور شلیک کرده بود ،  پسر جوانی را دید که ماسک ضد گاز بر سر داشت و روبروی دیواری ایستاده  که روی آن نوشته شده:"ما صلح می‌خواهیم" ،  قبل از اینکه گاز اشک‌آور خود عکاس را درگیر کند ، وی فرصت پیدا کرد ، دو عکس از این پسر بگیرد.
 






14 - دسامبر 1971 ، آلمان غربی: تیراندازی بین پلیس و دزدان بانک
 






15 - 8 ژوئن 1972 ، ویتنام جنوبی: عکاس این عکس به خوبی آن روز را به یاد می‌آورد ، نیروهای ویتنام جنوبی منطقه‌ای را با ناپالم بمباران کردند ، دختر ویتنامی در حالی که فریاد می‌زِد:"بسیار گرم است"،  لباس‌‌های در حال سوختنش را درآورد و بعد آب قمقمه‌اش را روی خود ریخت ، عکاس با دیدن کودکان در حال فرار آنها را سوار اتوموبیلش کرد و به بیمارستان مجاور برد.
 






16 - 11 سپتامبر 1973 ، سانتیاگو  شیلی:  سالوادور آلنده ، رئیس جمهور شیلی
لحظاتی قبل از مرگ در جریان کودتای پینوشه ، عکاس این عکس ناشناس است و
نیویورک تایمز این عکس را از منبعی که بر ناشناس ماندنش اصرار داشت ، به دست آورد.
 





17- جولای 1974 ، نیجر: یک قربانی خشکسالی

 





18- جولای 1974 ، بوستون آمریکا: یک زن و یک دختر خودشان را از یک ساختمان در حال اشتعال به پایین پرت می‌کنند.
 






19 - ژانویه 1976 ، بیروت لبنان: آوارگان فلسطینی. عکاس این عکس Françoise Demulder نخستین زنی است که توانست جایزه "بهترین عکس خبری سال" را تصاحب کند.
وی در شرایطی برنده شد که این جایزه بیستمین سالگرد خود را تجربه می‌کرد.
 






20 - آگوست 1977 ، آفریقای جنوبی: پلس در خارج کیپ تاون به سوی
شرکت‌کنندگان در یک تظاهرات نشسته که برای اعتراض به ویرانی
خانه‌هایشان تجمع کرده بودند ، گاز اشک‌آور شلیک می‌کند.






21 - مارس 1978 ، توکیو ، ژاپن: تظاهراتی بر علیه ساخت یک فرودگاه در ژاپن
 






22- نوامیر 1979 ، تایلند: اردوگاه آوارگان ، یک زن کامبوجی در حالی که
فرزندش را در آغوش گرفته است ، منتظر توزیع غذا است.
 






23 - آوریل 1980 ، اوگاندا: یک پسر دچار سوء تغذییه شدید. عکاس این عکس  وقتی
که فهمید همان مؤسسه‌ای که از انتشار این عکس به مدت 5 ماه خودداری کرده است ،
عکس را وارد رقابت عکاسی کرده است ، بسیار ناراحت شد. وقتی عکس برنده
جایزه "بهترین عکس خبری سال" شد ، عکاس  بسیار برآشفت ، چون مخالف
برنده شدن در رقابت‌های عکاسی از راه انتشار عکس افراد گرسنه و در حال مرگ بود.
 






24 - فوریه 1981: مادرید اسپانیا. پلیس نظامی پارلمان اسپانیا را تصرف کرده است.
عکاس از بیم توقیف عکس‌ها ، نگاتیوها را در کفشش قرار داد.
 






25 - سپتامبر 1982 ، بیروت لبنان: کشتار فلسطینی‌های اردوگاه آوارگان به وسیله فالانژهای مسیحی. در حالی که سربازان اسرائیلی مشغول تعریف کردن لطیفه برای هم بودند.
عکاس این عکس برای ساعت‌ها از جسدهای سوخته عکس می‌گرفت.
 






26 - اکتبر 1983 ، شرق ترکیه: بعد از یک زلزله ، زنی جسد 5 فرزندش را پیدا کرده است.
 






27 - دسامبر 1984 ، بوپال هند: جسد کودکی که بعد از نشت گاز سمی از
یک کارخانه صنعتی فوت کرده. این عکس ، نماد حرص و آز جهان صنعتی شد.
 






28 - نوامبر 1985 ، کلمبیا: یک دختر 12 ساله بعد از وقوع آشتشفشان در میان خار و خاشاک به دام افتاده است ، بعد از 60 ساعت وی هوشیاری خود را از دست داد و فوت کرد.
 






29 - سپتامبر 1986 ، سان‌فرانسیسکو آمریکا: ضایعات پوستی یک مبتلا به ایدز.
این ضایعات پوستی نشاندهنده کاپوسی سارکوما هستند. در شرایطی که مجلات
چندان تمایل نداشتند به اپیدمی ایدز بپردازند ، عکاس این عکس با انتشار
این عکس، بار دیگر باعث مطرح شدن نام این بیماری در جامعه شد.
 






30 - دسامبر 1978 ، کره جنوبی: تقابل مادری با پلیش ضد شورش بعد از دستگیری پسرش. این عکس در جریان تظاهراتی که برای اعتراض به تقلب در انتخابات برگزار شده بود ، گرفته شد.






31- دسامبر 1988: شوروی: زلزله ارمنستان
 






32 - 4 ژوئن 1989 ، پکن چین: عکس مشهوری که نیاز به توضیح ندارد.
 






33 - ژانویه 1990 ، کوزوو ، یوگسلاوی: عزاداری برای مردی که در جریان
تظاهرات برای اعتراض به لغو خودمختاری کوزوو کشته شده است.
 






34 - فوریه 1991 ، عراق: گروهبان آمریکایی به خاطر مرگ یک سرباز که ظاهرا
بهترین دوستش بوده و اشتباها مورد هدف خودی قرار گرفته است ، می‌گرید.
 






35 - نوامبر 1993 ، سومالی: مادری فرزندش را آماده خاک‌سپاری می‌کند.
کودک به خاطر قحطی فوت کرده است.
 






36 - ژوئن 1994 ، رواندا: چهره مردی از قبیله هوتو که از سوی همِ‌قبیله‌ای‌هایش
به خاطر ظن به همکاری با قوم توتسی شکنجه شده است.
 






37 - می 1995 ، چچن: چهره یک آواره در حال انتقال به اردوگاه آوارگان
در جریان مناقشه بین نیروهای جدایی‌طلب چچن و ارتش روسیه.
 






38 - 1996 ، آنگولا: یک قربانی انفجار مین
 






39 - سپتامبر 1997 ، الجزیره الجزایر: یک زن در خارج بیمارستانی که مجروحان و کشته‌شدگان قتل عام بنت‌الله به  آن منتقل می‌شوند ، در حال شیون است.
 






40 - نوامبر 1988 ، کوزوو: بیوه یک سرباز ارتش آزادی‌بخش کوزوو در مراسم
تشییع جنازه شوهرش






41 - آوریل 1989 ، آلبانی: یک مرد آلبانیایی در حال قدم زدن در خیابانی در Kukës آلبانی
که در آن خشونت‌های نژادی شیوع زیادی دارد. عکاس موفق نشد با این مرد حرف بزند.
 






43 - سال 2001 ، پاکستان: پیکر یک پسربچه آواره افغان آماده خاک‌سپاری می‌شود.
 






44 - 23 ژوئن 2002 ، قزوین ، ایران: پسربچه‌ای در مراسم به
خاک‌سپاری پدرش که در جریان زلزله کشته شده است.
 






45 - مارس 2003 نجف عراق: یک زندانی جنگ عراق ، فرزندش را  ، دلداری می‌دهد.
 






46: دسامیر 2004 ، تامیل‌نادو هند: زنی در ماتم نزدیکان کشته شده‌اش در سونامی
 






47 - آگوست 2005 ، نیجر: مادر و فرزند در یک مرکز اورژانس توزیع غذا






- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

شباهت ازدواج کردن و سربازی رفتن(دوشنبه 11 آذر 87 ساعت 2:44 عصر )

شباهت
ازدواج کردن و سربازی رفتن




 




آقایان
، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ... 

 

آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی
اجباریست ؟ 

 

چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟! 

 

چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ? سال خدمت سربازی
می دانند ؟!

 

چرا ?/??درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت
نرفته دختر بدهند ؟!

 

و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با
مشکلاتی مواجه می شوند؟!

 

هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم

جهت
پی بردن به عمق فاجعه میباشد !

 

پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که ( خدمت
سربازی یک دوران

آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه
بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )بله ، درست شنیدید .
شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد

است که از دیرباز ، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی
اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه

، قبل از
افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ?
سال طعم زندگی

مشترک را بچشند تا در ??? سال آینده ،
زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !

 



 و
اما شباهتهای میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی برای آقایان :



?- چه در خدمت سربازی و
چه در زندگی زناشویی ، چه بخواهی و چه نخواهی کچل خواهی شد و یا

بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته این کچلی در
خدمت سربازی توسط ماشین اصلاح و در زندگی

مشترک توسط
عواملی چون : استرس شدید ، سوء تغذیه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ،
چپ

شدن ماهیتابه روغن داغ روی سر و ... صورت می گیرد ! نا
گفته نماند که این کچلی در آقایان به

نسبت نوع مو ، جنس ریشه
مو ، عوامل ارثی و ... متفاوت است ولی به هر حال به قول معروف : دیر و
زود داره ولی بالاخره هممون کل پا می شیم !






?- شباهت بعدی در زمینه داشتن فرمانده و
بعبارتی ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان






?- از دیگر شباهتها می توان به این نکته
اشاره کرد که اکثر سربازی رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق




القول هستند که در این ایام ، هر روز به اندازه یکسال برای
آنها می گذرد و ثانیه ها حکم ساعت را پیدا
می
کنند که به احتمال زیاد دلیل آن ، مواردی مشابه موارد فوق می باشد !

 




?- و در نهایت اینکه چند ماه پس از آنکه کارت پایان
خدمت یا قباله ازدواج را دریافت کردید ، صدای

خواندن این شعر
معروف در گوشتان خواهد پیچید که : ( گول خوردی آی گول خوردی ! )
زیرا
آن موقع است که تازه دوزاریتان جا می افتد که با این کارت و قباله نه
کاری به آدم می دهند و نه

وام ازدواج و نه
خیلی از چیزهای دیگر که شما را به بهانه آنها در این راه وارد کرده
بودند ، پس متوجه

خواهید شد که تنها مورد
استفاده ای که برای شما خواهند داشت این است که می توانید از آنها برای

امانت دادن به کلوپ جهت کرایه فیلم استفاده نمایید !!!




و یا منزل مسکونی مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردی یک
فرمانبردار بی چون و چرا محسوب می شود

که اگر طالب جان و سلامتی
جسمی و روحیش می باشد ، باید تمام فرامین فرمانده و یا همسر خود
را
بر روی تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطی از دستورات فرمانده و همسر ،
پاسخی جز گلوله ،

حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازی ) و
افتادن توی سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با

ساتور
، رفتن دست توی چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بیرون ،
گشنگی و تشنگی

کشیدن و ... ( در زندگی زناشویی ) نخواهد
داشت !

 

?- شباهت سوم در این نکته اقتصادی خلاصه می شود که چه سرباز و چه مرد
متاهل ، میزان پولی

که در آخر برج به
دست او خواهد رسید ، فقط به میزانیست که کفاف بر طرف کردن نیازهای
اساسی او

را بدهد و چیزی جهت پس
انداز کردن و یا خرج کردن در زمینه هایی غیر از نیازهای اساسی نخواهد

ماند و در این میان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم
که جان بکنند و عرق بریزند ، فرقی به حال

فرمانده یا
همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثیری در جهت افزایش مستمری آنان نخواهد
داشت ، بعبارت

بهتر ، در هر دو جا یکی باید کار کنه تا
اون یکی حال کنه !

 

?- از دیگر شباهتهای موجود میان این دو قشر آسیب پذیر جامعه ، شباهت در
آرزو کردن است ! بدین

معنا که هر پسری پس از
ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگی در خانه پدری را می فهمد

از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو می کند که
ای کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش

بسر می برد و ایضا
خودش را نیز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهای شیرین را ندانسته است
! چرا

که در پادگان و خانه مشترک دیگر کسی غذای مفت
به او نمی دهد ، لباسهایش را نمی شوید و اتو

نمی زند ،
کسی نازش را نمی کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهای
شخصی

اش و نیز کارهای چند نفر دیگر می باشد !



- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

خلاصه بیوگرافی بازیگران(یکشنبه 26 آبان 87 ساعت 10:44 عصر )

خلاصه بیوگرافی بازیگران<\/h2>
 







پگاه آهنگرانی: متولد 63 در تهران. تحصیل در رشته موسیقی را رها کرد و به نمایش رو آورد.
لاله اسکندری: متولد 51 در تهران. لیسانس گرافیک
مهناز افشار: متولد 56 در تهران. دیپلم تجربی
ساره آرین: متولد 59 در تهران.لیسانس میکروبیولوژی.
پژمان بازغی: متولد 53 در تهران. لیسانس صنایع.
عسل بدیعی: متولد 56 در تهران.لیسانس تغذیه.
زیبا بروفه: متولد 54 در تهران. لیسانس حقوق قضایی
ماهایا پتروسیان: متولد 48 در تهران. لیسانس تئاتر.
پارسا پیروزفر: متولد 51 در تهران. لیسانس نقاشی.
هانیه توسلی: متولد 58 در همدان.دانشجوی رشته نمایش نامه نویسی.
هدیه تهرانی: متولد 51 در تهران.دیپلم.
بهناز جعفری: متولد 53 در تهران. لیسانس ادبیات نمایشی.
رامبد جوان: متولد 50 در تهران.دیپلم.
چکامه چمن ماه: متولد 59 در تهران.دیپلم مجسمه سازی.
لیلا حاتمی: متولد 51 در تهران. تحصیل در مهندسی برق و ادبیات مدرن فرانسه را در سوییس نیمه کاره رها کرد.
مجید حاجی زاده: متولد 58 در تهران.تحصیل در رشته میکروبیولوژی را رها کرد و هم اکنون تئاتر می خواند.
میترا حجار: متولد 55 در تهران.دیپلم.
امین حیایی: متولد 49 در تهران. تحصیل در رشته کامپیوتر را رها کرد.
شهاب حسینی: متولد 52 در تهران. تحصیل در رشته روانشناسی را رها کرد.
شهرام حقیقت دوست: متولد 51. کارشناس رشته تئاتر.
رضا داوود نژاد:متولد 59 در تهران. تحصیل در رشته حقوق را رها کرد.
سام درخشانی: متولد 59 در تهران.تحصیل در رشته نمایش را رها کرد.
بهرام رادان: متولد 58 در تهران. لیسانس مدیریت بازرگانی.
حبیب رضایی: متولد 48 در مشهد. لیسانس مدیریت بیمارستان.
بهاره رهنما: متولد 52 در تهران.لیسانس ادبیات فارسی و حقوق قضایی.دانشجوی فوق لیسانس در رشته نمایش.
مریلا زارعی: متولد 53 در تهران. لیسانس مهندسی صنایع قضایی.
فقیهه سلطانی: متولد 53 در تهران.لیسانس ادبیات نمایشی.
رامبد شکرآبی: متولد 51 در تهران. دیپلم ریاضی.
رضا شفیعی جم: متولد 50 در تهران. دیپلم.
غزل صارمی: متولد 57 در تهران.دیپلم.
میلاد صدر عاملی: متولد 61. دانشجوی رشته مهندسی نساجی.
امیر حسین صدیق: متولد 51 در نیشابور. دیپلم بازیگری.
لادن طباطبایی: متولد 49 در تهران.لیسانس بازیگری.
شبنم طلوعی: متولد 50 در تهران. دیپلم.
پرستو صالحی: متولد 56 در تهران. دیپلم.
رزیتا غفاری: متولد 51 در تهران. لیسانس کارگردانی سینما.
شقایق فراهانی: متولد 51 در تهران. لیسانس نقاشی.
گلشیفته فراهانی: متولد 62 در تهران. دانشجوی رشته موسیقی.
نگار فروزنده: متولد 57 در تهران.دیپلم.
حدیث فولادوند: متولد 56 در تهران.فوق دیپلم.
علی قربان زاده: متولد 57 در تهران.دیپلم.
شبنم قلی خانی: متولد 56 در تهران. لیسانس رشته تئاتر.
ترانه علیدوستی: متولد 63 در تهران. دیپلم.
مهتاب کرامتی: متولد 50 در تهران. لیسانس میکروبیولوژی.
نیکی کریمی: متولد 50 در تهران. دیپلم تجربی.
مانی کسراییان: متولد 55 در شیراز. لیسانس بازیگری.
باران کوثری: متولد 64 در تهران. دیپلم موسیقی.
کامبیز کاشفی: متولد 56 در تهران. دیپلم.
محمد رضا گلزار: متولد 54 در تهران.لیسانس مهندسی مکانیک گرایش سیالات.
پوپک گلدره: متولد 50 در تهران. لیسانس روانشناسی.
سروش گودرزی: متولد 53 در تهران. لیسانس کامپوتر.
لادن مستوفی: متولد 51 در شهسوار. لیسانس کارگردانی.
مرجان محتشم: متولد 48 در تهران.
یکتا ناصر:متولد 57 در تهران.لیسانس مهندسی محیط زیست.
آناهیتا همتی: متولد 52 در تهران. دیپلم.



- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

چرا مسلمانان اینقدر کم توانند؟(جمعه 10 آبان 87 ساعت 12:27 صبح )

1476233470 : 400 44 .



. :



57 (OIC) 500 .



5758 8407 . 2004 «» 500 .



UNDP 90 15 100 . 40 100 .



  98 50 . 40 .



  230 . 4000 5000 .




- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ چرا یهودیان اینقدر قدرتمندند؟(جمعه 10 آبان 87 ساعت 12:25 صبح )

. ( 90210( ( 1/2/3( ( )( .



  AIPAC.



  AIPAC   .



  300-250 .





:



:


- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

+ چرا یهودیان اینقدر قدرتمندند؟ (2)(جمعه 10 آبان 87 ساعت 12:24 صبح )

. . . 





(Polo) (Levi"s jeans) (Starbuck"s) (Google) (Dell computers) (Oracle) (DKNY) (Baskins & Robbins) (Dunkin Donuts).



 



. (()( (( (( )( (( (( (( (( () () () () () () () .





4 .



2 .






- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)

این داستان رو به عشق دوست عزیزم امیرحسین طالبیان میذارم(دوشنبه 6 آبان 87 ساعت 10:54 صبح )







"آخر پاییز (قسمت اول)"

 

 


هر کس مهرداد را می دید هوس می کرد چانه اش را خرد کند. این میل مقاومت ناپذیر حتی آدم های رئوف و مسالمت جو را هم قلقلک می داد، آتشی مزاج ها که جای خود را داشتند. بعضی ها با حالت خلسه به چانه قشنگش نگاه می کردند و بی پرده نظرشان را می گفتند، کمروها چشم از او می گرفتند و با احساس خارش در ناحیه سر، گردن یا کمرشان دست و پنجه نرم می کردند. مهرداد همیشه بحث را به بن بست می کشید. دست خودش نبود. افسوس که درکش نمیکردند، والا میفهمیدند که جوان شریفی ست. آن روز در مطب دکتر نشسته بود و خدا خدا میکرد قبل از بروز حادثه ای وخیم یا سوءتفاهمی جبران ناپذیر با پزشک متخصص بر سر یک راه حل قطعی برای معالجه دل درد ساده اش به توافق برسد. دکتر نگاهی سرسری به عکسها کرد و زیر لب غرید. آخرین عکس را که مربوط به اثنی عشر بود در مقابل نور کمرنگی که از پنجره به درون میتابید نگه داشت و باز هم غرولند کرد. حرفهایش نامفهوم بود، اما همین شگرد بر اضطراب بیمار میافزود. اضطرابی که میتوانست در معالجات بعدی موثر باشد. سرانجام پس از لحظات طولانی که بر مرد جوان به سختی گذشت، عکسها را روی میز انداخت. "اسید معده ات زیاده. باید سعی کنی حرص و جوش نخوری. برات یک نسخه مینویسم."


مهرداد با نگرانی گفت:


"زخم چطور؟ منظورم این است که . . ."


دکتر حرفش را قطع کرد:


"خوشبختانه از زخم خبری نیست. البته باید مواظب معده ات باشی."


جوان که از خبر سلامت معده اش خوشحال شده بود هیجان زده پرسید:


"نمیخواهید عکسها را پشت دستگاه ببینید؟ آخ، پس معده ام سالمه؟ خدا را شکر . . . "


تنگ غروب بود. هوا رو به تاریکی میرفت. تابلوی الکترونیک در گوشه دیگر اتاق قرار داشت. این تابلو حالا خاموش بود، اما میتوانست در صورت لزوم روشن شود. آن وقت نور چراغهای سفید رنگش عکسها را با وضوح بیشتری نشان میداد. منظور بیمار همین بود. ولی دکتر فکر میکرد نور چراغ مطالعه روی میزش برای دیدن چهره بیمار و عکسهای معده سالمش کافی ست.


"گفتم که معده ات هیچ عیبی نداره. به جای حرص و جوش تا میتوانی آب بخور."


خیال مریض کمی راحت شد.


"آخر همه جا آب در دسترس آدم نیست. در حالی که حرص و جوش همه جا هست!"


دکتر با دلخوری ملچ و ملوچ کرد. حوصله اش سر رفته بود. صدای همهمه بیماران از سالن انتظار به گوش میرسید.


"ارزش سلامتی از همه چیز بیشتر است."


"حرف شما را قبول دارم. ولی آخر فکرش را بکنید، الان سه ماه است که کارگاه من تعطیل است. هر چه به تعاونی سر میزنم میگویند هنوز مواد نیامده. بدون مواد هم که نمیشود بشقاب زد. هزار جور خرج دارم. کرایه خانه ام عقب افتاده، نمیدانم چکار کنم."


دکتر خمیازه کشید:


"کسی نیست بهت کمک کنه؟"


"خانواده ام در شهرستان زندگی میکنند. پدرم زندگی خودش و خواهر و برادر کوچکترم را به سختی میگرداند. گفتند در تهران بازار مصنوعات ملامین داغ است. بیچاره با هزار زحمت سرمایه کارگاه مرا جور کرد. واقعا ممنونشم."


دکتر نگاهی به ساعتش کرد و به جوان شریف خیره شد. سر طاسش در آن اتاق نیمه تاریک که برای صرفه جویی در مصرف برق فقط با یک چراغ مطالعه کوچک روشن شده بود، میدرخشید. چاره ای نداشت. مریض با سماجت در مقابلش نشسته بود و داشت درد دل میکرد. این در واقع نوعی اتلاف وقت بود که باید به حساب خسارتهای غیرقابل اجتناب مثل سوختن لامپ، چکه کردن شیر آب و گرفتگی لوله ها میگذاشت. با لحنی سرد و نافذ پرسید:


"زن میخواهی؟"


مریض از خجالت تا بنا گوش سرخ شد. پس از مکث طولانی در حالی که آب دهانش را به سختی فرو میداد، پرسید:


"از کجا فهمیدید؟"


"بیخوابی هم داری؟"


"خیلی زیاد. همه اش فکر میکنم آخر کی حاضر است دخترش را به من بدهد."


دکتر دستش را از روی میز برداشت و به عقب تکیه داد.


"مریضهایی مثل تو زیادند. به این میگویند درد بی زنی! مرضت ناشی از اپیدمی خانوادگی ترشی انداختن دخترهاست!"


"خدا به شما عزت بدهد دکتر! ولی آنها هم حق دارند. چرا باید دخترشان را به من بدهند من که جز ورق پاره دیپلم آهی در بساط ندارم."


دکتر پوزخند زد:


"پس علتش کمبود دانشگاه است!"


"این را هم نمیتوانم تایید کنم. تاسیس دانشگاه به این راحتی نیست. به طور کلی امکان تحصیل مالی در همه جای دنیا محدود است."


دکتر خلقش از این همه خلوص نیت تنگ شد.


"پس تقصیر مجلس است که طرح ایجاد مشاغل را زودتر تصویب نمیکند."


مریض به سادگی و با حاضر جوابی گفت:


"مجلس تقصیر ندارد. این طرح بازوی اجرایی میخواهد!"


دکتر داشت عصبانی میشد:


"پس تقصیر دولت است، چرا جلوی این همه مشاغل کاذب را نمیگیرد؟"


"دولت در این مورد اختیارات کافی ندارد."


"پس تقصیر آنهاست که اختیارات کافی در اختیار دولت نمیگذارند!"


"آنها کی هستند؟ من و شما. مجلس، مردم . . . نکند خدای نکرده میخواهید دیکتاتوری بشود؟ اگر دست دولت در همه کارها باز باشد، دیگر باید فاتحه همه چیز را خواند."


دکتر دیگر حسابی از کوره در رفته بود:


"پس تقصیر خودته!"


"چی؟"


"دل دردت! آخر مرد حسابی بالاخره آدم مشکلاتش را باید گردن یک نفر بیندازد! من تا حالا مریض مثل تو ندیده ام. درد تو اینجاته؟"


با انگشت به شقیقه اش زد. میخواست به مریض حالی کند که کله اش خراب است.


سپس قلم را برداشت تا نسخه ای بنویسد. مهرداد با دلخوری گفت: "باید مسایل را ریشه یابی کرد!"


دکتر سرش را بلند کرد و با نوک قلم به حالتی تهدیدگر مریض را نشانه گرفت. چهره اش ترسناک بود. نور چراغ مطالعه یک طرف صورتش را کاملا روشن و طرف دیگر را در تاریکی فرو برده بود. "باید اعتراض کرد. باید فریاد زد آن وقت میبینی  که دل دردت هم خوب میشود."


مهرداد با تعجب آمیخته به اعتراض دکتر را نگاه کرد.


"چه راه حل عجیبی . . . آخر دل درد چه ربطی به فریاد دارد؟"


دکتر باز هم نوک قلمش را به طرف او گرفت، با حالت برافروخته گفت:


"خیلی هم ربط دارد. چرا صدای اعتراضت را به گوش مسئولان نمیرسانی؟ انتظار داری من به جای تو فریاد بکشم؟ من که دردی ندارم. زن و بچه ام در لوس آنجلس زندگی میکنند. خودم هم اگر اینجا نشسته ام، علتش این است که عاشق این آب و خاکم! وطنم را دوست دارم! البته پول خوبی هم درمیآورم. . . "


مهرداد که انتظار این منطق را از دکتر نداشت با لحنی شیطنت آمیز پرسید:


"اگر پول خوبی در نمیآوردید، آن وقت چه . . .؟"


دکتر با حاضرجوابی گفت: "آن وقت یا از این کشور میرفتم یا توی گوش یکی از این بساز بفروشها میزدم و شریک جان و مالش میشدم!"


جوان به فکر فرو رفت. دکتر ادامه داد:


"چرا یقه یکی از این ها را نمیگیری؟ همین بساز و بفروشهایی که خون مردم را توی شیشه میکنند؟ برای اینکه میترسی! میترسی چانه ات را خرد کنند. از قیافه ات پیداست! اما دوست من، توی این جامعه یا باید سر بشکنی یا سرت را میشکنند. یا گرگ یا بره. انتخاب دیگری نداری. برو یک بساز بفروش پیدا کن. یقه اش را بگیر! چانه اش را خرد کن! بگو اگر دخترت را به من ندهی آبروت را میبرم! کوس رسواییت را بر سر بام میزنم. دزدیها، رشوه خواریهایت را برملا میکنم. آن وقت میبینی که طرف چطور رام میشود. اگر خرخره اش را درست فشار بدهی جهاز خوبی هم میدهد! والا . . ."


چیزی روی کاغذ نوشت و با یک حرکت خشن آن را کند و به دست مریض داد:


"شربت ضداسید روزی سه قاشق. قرص خواب یکی بعد از شام. تا آخر عمر تکرارش کن! خودت را بکش! همه حق دارند جز تو! بفرمایید بیرون!"


دکتر مرد چاقی بود. نفسش زود بند میآمد. حالا به خرخر افتاده بود. رویش را از جوان برگرداند و از ورای پنجره به شب تاریک زل زد. مرد جوان مثل برق گرفته ها خشکش زده بود. بالاخره به خود زحمتی داد و بلند شد. به طرف در رفت. هنوز آن را باز نکرده بود که بیمار تر دماغ خوش مشربی وارد شد. تنه ای به او زد و کرنش کنان و سلام گویان به طرف دکتر رفت.


جوان شریف مبهوت و متنفر از خشونت دکتر به طرف میز منشی رفت. دوشیزه ای رئوف آنجا نشسته بود. مراجعان بی تاب مفتون دقت و حوصله او دورش را گرفته و چشم به دهان و گوش به فرمانش داشتند. اما مهرداد دیگر اعتمادش را از دست داده بود. پول ویزیت دکتر را داد و با قدمهای محتاط از مطب بیرون رفت. قبل از اینکه از در خارج شود، دوشیزه رئوف با آن همه مشغله فراموش نکرد که صدایش کند:


"بقیه پولتان!"


جوان رفت و بقیه پولش را گرفت.


"امیدوارم زودتر خوب شید!"


انتظار این لطف را نداشت. لبخندی زورکی بر لبهایش نقش بست. سری به علامت سپاسگزاری تکان داد و از مطب خارج شد.



- کلمات کلیدی :
» علی
»» نظرات دیگران ( نظر)


لیست کل یادداشت های وبلاگ
 RSS 
 Atom 

بازدیدهای امروز: 1  بازدید
بازدیدهای دیروز: 11  بازدید
مجموع بازدیدها: 22556  بازدید
[ صفحه اصلی ]
[ وضعیت من در یاهو ]
[ پست الکترونیک ]
[ پارسی بلاگ ]
[ درباره من ]

به خونه ی خودتون خوش اومدید
علی[19]
نام:گمنام شهرت:آواره شغل:عاشق نام پدر : پریشان نام مادر : گریان نام خواهر : نگران نام برادر : انتظار نام دوست : بی خیال نام معشوق: بی مرام محله : از دیار فراموش شدگان درد : سکوت غزل : آه دانشگاه : عاشقان جرم : به دنیا آمدن محکوم : به زنده ماندن نشانی : شهر صفا , میدان وفا , بزرگراه محبت , خیابان آشنایی , پلاک دوستی *-*-*-*-*-*-*-*-* مرگ ( زمان مرگه من )
» پیوندهای روزانه «
» لینک دوستان من «
» لوگوی دوستان من «


» آرشیو یادداشت ها «
» اشتراک در خبرنامه «
 
آموزش تعمیرات انواع گوشی های موبایل در سی دی آموزشی موبایل و شگردها انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل انواع نرم افزار ، گوشی و لوازم جانبی موبایل می خوای زبان یاد بگیری  یه سری به زبان سی دی بزن زعفران مرغوب خراسان -- پس از تحویل مبلغ آنرا بپردازید.